بایگانی برای مرداد, ۱۳۸۷

دیگران را چگونه می بینید؟!

بدون نظر



‍ چگونه لات شویم

بدون نظر



دیگه بزرگ شدی

بدون نظر



چتر لطف الهی

بدون نظر

حکایتی از زبان مسیح نقل می‌کنند که بسیار شنیدنی است، می‌گویند او این حکایت را بسیار دوست داشت و در موقعیت‌های مختلف آن را بیان می‌کرد، آن حکایت از این قرار است: «مردی بود بسیار متمول و پولدار، روزی به کارگرانی برای کار در باغش نیاز داشت، بنابراین پیشکارش را به میدان شهر فرستاد تا [...]




سرنوشت بعضی از زنان !

بدون نظر



گنجشک و خدا

بدون نظر

روزها گذشت و گنجشک با خا هیچ نگفت فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می‌گفت: می‌آید، من تنها گوشی هستم که غصه‌هایش را می‌شنود و یگانه قلبی‌ام که دردهایش را در خود نگه می‌دارد سر انجام گنجشک روی شاخه‌ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لبهایش [...]




چگونه یک نقاش پهنیسم ! شویم !

بدون نظر

منبع