بایگانی برای مرداد, ۱۳۸۷
حکایتی از زبان مسیح نقل میکنند که بسیار شنیدنی است، میگویند او این حکایت را بسیار دوست داشت و در موقعیتهای مختلف آن را بیان میکرد، آن حکایت از این قرار است: «مردی بود بسیار متمول و پولدار، روزی به کارگرانی برای کار در باغش نیاز داشت، بنابراین پیشکارش را به میدان شهر فرستاد تا [...]
روزها گذشت و گنجشک با خا هیچ نگفت فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه میگفت: میآید، من تنها گوشی هستم که غصههایش را میشنود و یگانه قلبیام که دردهایش را در خود نگه میدارد سر انجام گنجشک روی شاخهای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لبهایش [...]