آدمک توی صحرا اسیر شده بود. خسته بود! تشنه بود …!
او باامید قطره ای آب، روزها و شبها در صحرا سرگردان شده بود.
زمانیکه که حرم گرمای سوزان کویر، طاقتش را لحظه به لحظه می کاست یادکلامی مقدس افتاد .. و آن کلام این بود که اگر به اندازه ی خردلی ایمان می داشتید، به کوه می گفتید حرکت کن و به دریا بیافت، می افتاد .
او از آنجا که فکر می کرد خیلی مومن است به سنگی که جلوی پایش بود گفت آب شو ! تشنه ام ! تشنه ام ! آب شو !
درآن لحظه سنگ به صدا درآمدو گفت :از چه رو بمن می گویی آب شوم ؟ که هستی که دستور می دهی؟!!!
آدمک گفت درکتابی این جمله را دیده بودم، خواستم امتحانش کنم .آخر من ایمانی قوی دارم!
سنگ خندید وگفت: ایمان بی محبت به چه کارت آید؟ اگر ذره ای محبت می داشتی، دستی برسروگوشم می کشیدی، من از گرمای محبت تو آب می شدم .. ولی حالا توفقط سخنور خوبی هستی نه مومن خوبی …
کیمیا خ. منفرد
۲۶ شهریور ۱۳۸۷ خورشیدی
ممنونم از نیما جان برای جایی که به مطلب من دروبلاگشان دادند.







