بایگانی برای مهر, ۱۳۸۷
یک خانم برای طرح مشکلش به کلیسا رفت . او با کشیش ملاقات کرد و برایش گفت: من دو طوطی ماده دارم که فوق العاده زیبا هستند. اما متاسفانه فقط یک جمله بلدند که بگویند «ما دو تا فاحشه هستیم. میای با هم خوش بگذرونیم؟». این موضوع برای من واقعا دردسر شده و آبروی من [...]
یکی از دوستانم به نام پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود. شب عید هنگامی که پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می کرد. پل نزدیک ماشین که رسید [...]
به همدیگر لبخند بزنید بدون توجه به این که طرف مقابلتان کیست و همین امر سبب خواهد شد که عشق ومحبت در میان شما در مقیاس وسیعی رشد یابد. مادر ترزا”وقتی به دست دشمن گرفتار آمد او را در سلولی زندانی کردند. ازنگاه های تحقیر آمیز و برخوردهای خشن زندانبانان فهمید که روز بعد اعدام [...]