
سلام به همه دوستان گلم ، تقریباً دو سال پیش مریضی فوق العاده سختی گرفتم، بیست روز در بیمارستان بستری بودم و بیش از یک سال تحت نظر مداوم دکتر شرایطم به شکلی شده بود که به نوعی زندگی من شاید به تار مویی بند بود اگر شب را میتوانستم بخوابم هیچ امیدی به دیدن دوباره صبح نداشتم انقدر درد و سختی بر من مستولی شده بود که بعضی روزها اگر از خواب بر می خواست به خودم ناسزا می گفتم که چرا دوباره چشم به این دنیا باز کرده ام .
این شعر در همان روزها و هنگامی که از بیمارستان مرخص شدم به دستم رسید ، دوست داشتم روزی اون رو در وبلاگ قرار بدم ببخشید که خیلی تلخه :
با سلامی دیگر،به همه آن هایی که تو را میخوانند باتو خواهم گفت بر من چه گذشت ست رفیق
که دگر فرصت دیدار شما نیست مرا
نوبت من چو رسید،رخصت یک دم دیگر چو نبود
مهربانی آمد،دفتر بودن در بین شما را آورد
نام من را خط زد وبه من گفت که باید بروم
من به او می گفتم،کارهایی دارم،ناتمامند هنوز
او به آرامی گفت:فرصتی دیگر نیست
وبه لبخندی گفت:وقت تمام است ورق ها بالا
هر چه در کاغذ این عمر نوشتی ،تو،بس است
وقت تمام است عزیز،برگه ات راتو بده
منتظر باش که تا خوانده شود،نمره ات را تو بگیر
من به او میگفتم:مادرم راتوببین،نگران است هنوز
تاب دوری مرا،اوندارد هرگز
خواهرم،نام مرا میگوید،پدرم اشک به چشمش دارد
نیمی از شربت دیروز درون شیش ست
شاید آن شربت فردا،ویا قرص جدید
معجزاتی بکنند،حال من خوب شود
بگذریم از همه این ها،راستی یادم رفت
کارهایی دارم،ناتمامند هنوز
من گمان می کردم
نوبت من به چنین سرعت وزودی نرسد
من حلالیت بسیار که باید طلبم
من گمان می کردم،مثل هر دفعه قبل
باز برمیخیزم،من از این بستر بیماری وتب
راستی یادم رفت،من حسابی دارم که نپرداخته ام
قهرهایی بوده است،که مرا فرصت آشتی اش نشده
می توانی بروی؟چند صباحی دیگر فرصتی رابدهی؟
او به آرامی گفت:این دگر ممکن نیست
واگر هم بشود،وعده دیدار بعدی تو باز
بارتو سنگین تر وحسابی بسیار،که نپرداخته ای
دم در منتظرم،زودتر راه بیوفت
روح مهمان تنم،چمدانش برداشت
گونه کالبدم را بوسید
پیکر سردم بر جای گذاشت
رفت تاروز حساب،نمره اش را بدهند
چشم من خیره به دیوار بماند
دست من از لبه تخت به پائین افتاد
قلبم آرام گرفت،نفسی رفت ودگر باز نیامد هرگز
دکتری هم آمد،با چراغی که به چشمم انداخت
گوشی سرد که بر سینه فشرد وسکوتی که شنید
خبر رفتن من را،به عزیزانم داد
وه چه غوغایی شد،یک نفر جیغ کشید
خواهرم پنجره را بست که سردم نشود
یک نفر گفت:خبر باید دا که فلانی هم رفت
مادرم گوشه تخت زانو زد،سر من را به بغل سخت فشرد
چشم هایم را بست،گفت ای طفلک مادر اکنون،می توانی
که بخوابی آرام
یاد آن بچگی ام افتادم،که مرا میخواباند
پدرم دست مرا سخت فشرد،وخداحافظی تلخی کرد
خواهرم اشک به چشم،ساک من را می بست
رادیویی کوچک،ولباسی که خودش هدیه نمود
شیشه قرص ودوا،وبه تردیدی،انگشتری ام را نستاند
جانمازم بوسید،گوشه ساک نهاد
وبرادر آمد،کاش یک ساعت قبل آمده بود
قبل از آنکه مادر،چشم هایم را بست
او صدایم میکرد،که چرا خوابیدم،اندکی برخیزم
تاکه جبران کند او
اشک برروی پتو می بارید
گل مهری دیگر،به چنین بارش ابر
فرصت رویش برسینه ندارد،افسوس
یک نفر آمد او را برداشت وبه او گفت تحمل باید
راستی هم که برادر خوب است
من که مدت ها بود گرمی دست برادر را،
احساس نمی کردم هیچ
باورم شد که مرا میخواند ودلش سخت مرا میخواهد
یک نفر تسلیتی داد ،ومرا برد که برد
صبح فردا همگی جمع شدند،با لباسان سیاه ونگاهانی
سرخ پیکرم را بردند وسپردند به خاک
خاک این موهبت خالق پاک
چه رفیقان عزیزی که بدین راه دراز
برشکوه سفر آخرتم افزودند
اشک در چشم،کبابی خوردند
قبل نوشیدن چای،همه از خوبی من میگفتند
ذکر اوصاف مرا،که خودم هیچ نمی دانستم
نگران بودم من،که برادر به غذا میل نداشت
دست بر سینه دم در استاد وغذا هیچ نخورد
راستی هم که برادر خوب است
گرچه دیر است،ولی فهمیدم
که عزیز است برادر،اگر ازدست برود
وسفر باید کرد تابدانی که تو را میخواهند
دستتان درد نکند،ختم خوبی که بجا آوردید
اجرتان پیش خدا
عکس اعلامیه هم عالی بود،کجی روبان هم ایده نابی بود
متن خوبی که حکایت می کرد
که من خوب عزیز
ناگهانی رفتم وچه ناکام ونجیب
دعوت از اهل دلان،که بیایند بدان مجلس سوگ
روح من شاد کنند وتسلی دل اهل حرم
ذکر چند نام درآن برگه پرسوز وگداز که بدانند همه،ما چه فامیل عظیمی داریم
رخصتی داد حبیب،که بیایم ان جا







