یک انشاء ( تابستان را چگونه گذرانده اید ؟)

به نام الله پاسدار خون شهدا  که من و پدر ومادر و فامیل هامون  را آفرید  و با اجازه خانم رشیدی معلم سوم دبستانم(که هنوز هم اون کتکی که بهم زد یادمه)  قلم بر میدارم و با رخصت گرفتن از فردوسی بزرگ و سعدی خوش سخن در راهروهای ادب فارسی قدم بر میدارم و انشایی می نویسم با این مضمون : تابستان خود را چگونه گذراندید.  البته همه ما میدانیم که تابستان فصل خیلی خوبی است . ما در این فصل از دیوار باغ های مردم یواشکی بالامیرویم و کلی میوه می خوریم و بعدش کتک میخوریم و خیلی حال می دهد.ما همچنین در این فصل هندوانه و خربزه نیز می خوریم . کلاً ما در تابستان خیلی می خوریم و چاق میشویم چون خیلی بهمان خوش میگذرد. امسال تابستان خیلی خوب بود.چون من خیلی چیزها خوردم و به غیر از من برادرم نیز از دوست دخترش مهسا ( بابایم میگوید بنویس نامزد)
ضد حال خورد و الان هم چیز می کشد و هم قصد انتقام جویی از دختران این دنیا را دارد. بابایم می گوید دخترای این دوره زمونه زرنگ شده اند (البته او به جای کلمه زرنگ یک کلمه دیگری گفت که من به دلیل غیر قابل چاپ بودن به جای آن کلمه از هم معنی اش یعنی  زرنگ استفاده کردم)  برادرم مدام میگوید دخترا همه نامردن و این چیزی است که من هم میدانم . زیرا یک دختر هیچ وقت نمی تواند مرد باشد همانطور که ما مرد ها نمی توانیم زن باشیم . من فکر می کنم برادرم تازه فهمیده است که دختر ها نامردند چون هی تکرار میکند که یادش نرود! البته من هم از وقتی که رمز کانال های ماهواره مان را پیدا کردم فهمیدم دختر ها نامردن چون ….در تابستان هوا خیلی گرم میشود و یک آبهایی از بدن ما بیرون میزند که به آن عرق میگوییم و بوی آن نسبت مستقیم با سن ما دارد . یعنی هرچه سنمان بالا برود عرق ما نیز بویناک تر میشود که ما کاری به آن نداریم زیرا موضوع انشایمان عرق نیست . تابستان امسال به غیر از بوی عرق بوهای خوب دیگری هم داشت و آن بوی دهان بود . امسال تابستان با ماه رمضان ادغام شد و بوی عرق هم با بوی دهان قاطی شد و انسان را در مکان هایی عمومی مثل اتوبوس و مینی بوس حیران و سرگشته و مدهوش میکرد!میدانم الان حال همتان دارد به هم میخورد و چند تایتان هم در دلتان دارید به من فحش می دهید. امسال یک بوهای دیگری هم آمد که البته این بو را بابایم فهمید و گفت: « این جور که بوش میاد امسال هم نمیریم جام جهانی » من نمیدانم بوی جام جهانی نرفتن چه جوریست اما فکر کنم  شبیه بوی جوراب های بابایم باشد چون خانه فسقلی ما همیشه این بو را میدهد! (در این قسمت به دلیل اینکه فضا داره به شدت بویناک میشه و حتی من هم نزدیکه بالا بیارم بحثو عوض میکنم و دیگه کاری به هیچ بویی ندارم و هیچ اشاره ای به برادر کوچکم که ۱ سالشه و مدام در حال گلاب به روتون
خراب کردن پوشکشه نمی کنم )   ما امسال تابستان به مسافرت های فراوانی رفتیم.ابتدا به اردبیل رفتیم و در مراسم ختم زندگی پدربزرگمان شرکت کردیم. پدر بزرگم در خانه ما اسم های متعددی دارد.ما بچه ها به او آقا بابایی می گوییم .مادرم به او حاج آقا و پدر جان می گوید. و بابایم به او کفتار پیر، مرتیکه گدا، پیرمرد هف هفو ،فرتوت خسیس و زالوی اقتصادی می گوید!
از وقتی که پدربزرگ مرده است بابایم به جای اسم های بالا فقط یک جمله می گوید:
فسیل خسیس یه پاپاسی هم برامان نداشت…(البته مامانم الان می گوید اینها را در انشایت ننویس اما من چون نسبت به خواننده های خودم احساس مسئولیت می کنم نمی توانم سانسور کنم)   ما بعد از فوت پدر بزرگ به زاهدان رفتیم . زیرا عمه بزرگم رکورد شکنی کرد و بعد از ۲۰ سال که بچه دار نمیشد موفق شد هفت قلو به دنیا بیاورد. در زاهدان به ما خیلی خوش گذشت.شوهر عمه ام مدام دستش را رو به آسمان
می گرفت و دعا می کرد و خدا را شکر می کرد و در بین دعا کلمات «بلای آسمانی» ،« حالا چه غلطی بکنم» و «ایشالا سیل بیاید و هر هفتا را ببرد» را میگفت و بعد محکم دست هایش را توی سرش می کوبید!شوهر عمه ام دیوانه است.این را مامانم می گوید.مامانم به شوهر عمه ام مرتیکه ناشکر ،معتاد مافنگی ،هوس باز، زن باز وتیمور لنگ می گوید . اما او اشتباه می گوید چون اسم شوهر عمه ام تیمور است.بچه های عمهمن خیلی باحال بودند و آن ۳ روزی که ما آنجا بودیم اسهال داشتند و صحنه های ماندگاری را از خود به جا می گذاشتند!  بعد از آن بابایمان ما را به شمال برد و در اردوگاه تابستانی مخصوص کارمندان دولت ساکن شدیم.آنجا خیلی خوب بود فقط نمی دانم چرا بابایم جلوی رییس هایش ما را با اسم های عربی صدا می کرد! ما در ساحل آنجا شنا می کردیم و بابایمان هم بچه های رییس اداره اش را به گردش و تفریح می برد و برایشان آدامس و پفک می خرید! تابستان امسال دایی بزرگ من نیز ورشکست شد.دایی من یخ فروش است و تابستان امسال  مغازه او به غیر از ۲ ساعت در بقیه زمان ها برق نداشت و بنابراین همه سرمایه های دایی جانم آب شدند و «ما بیچاره شدیم»این جمله را زن دایی ام در حالیکه سرش را محکم به دیوار می کوبید می گفت. خلاصه امسال تابستان خیلی به ما خوش گذشت

به اشتراك بگذاريد :

نوشته های مرتبط

۲ دیدگاه نوشته شده است! می توانید دیدگاه خود را بنویسید

  1. raana می‌گه:

    :D من هم یک مهندسم

    [پاسخ]

    نیما پاسخ داده در آذر ۲۱م, ۱۳۸۹ ۱۰:۰۷ ب.ظ:

    سلام به مهندس عزیز :)

    [پاسخ]

دیدگاه خود را به ما بگویید.

~X( [-( X-( B-) @-) >> >:D< >:) =P~ =D> =; =)) =(( <:-P ;;) ;) :گل :| :^o :X :D :> :-w :-h :-bd :-SS :-S :-P :-O :-B :-? :-/ :-* :-& :)) :) :(( :( 8-} 8-> .:. #:-S