
روزی که این وبلاگ رو راه انداختم ، بعد از مدتها و سالها وبگردی وعضویت درگروههای مختلف اینترنتی حس کردم که دیگه برام جذاب نیست
که هر روز فقط خواننده مطالباز سایتها باشم .پس خواستم که جایگاهی داشته باشم برای بیان دیدگاه و آنچه که در این دوره و زمانه می تواند ذهن مرا به خودش مشغول کند .
وقتی شروع به ارسال مطالب کردم ، نمی دانستم که پست صدم وبلاگم به این زودی خودنمایی می کنه و چه سریع است این گذار عمر در گذر روزگار .
وبه این سخت جانی خود هیچ امیدی نداشتیم .
دیروز که اینجا اولین پست را ارسال می کردم ، هیچ نمی دانستم که رفیقانی خواهم یافت که بود و نبودم برایشان تفاوت داشته باشد و غم و شادی ام باعث غم و شادیشان گردد .
همیشه هست نگاهی که از روی گذر به اینجا می افتد ، ولی هستند کسانیکه در روز حتماً سری به من می زنند و به نوشتارشان بسیار دلبسته ام .
هرچند که افتخار دیدارشان را نداشتم .
هستند کسانی که بیصدا می آیند و بیصداتر می روند ، شاید من نتوانستم که آنها را مجاب کنم که لیاقت نظری هرچند کوچک را از جانب آنها دارم و ………
هستند کسانی که اگر در روز سری به وبلاگشان نزنم گویی گم کرده ای دارم .
پس این لطف خدابود که توانستم رفیقانی بدون ریا و بدون چشمداشتهای رایج در این زمانه برای خود پیداکنم .
ولی چون قرار نیست همیشه دنیا به روی ما لبخند بزنه دلم نیامد یادی نکنم از یک دوست وبلاگ نویس، یک یار ، که این روزها زندگی بدجور روی بدش رو بهش نشون داده یه جورایی چنان فشاری بهش آورده که من از این راه دوراین فشار رو حس می کنم
این ناملایمات ، نامردمی ها ، تنهایی ها ،کاش زندگی دکمه بازگشت به عقب داشت .
بیاییم برای رهایی همه دختران و پسران ، همه انسانها ، همه آنهایی که یادی از ایشان در ذهنمان باقیست
از دست ناملایمات زندگی دعایی بکنیم .
و به یاد داشته باشیم که :
اگر نمی توانیم باری از دوش هم برداریم ، چیزی هم به آن نیفزاییم .








