به شیطان گفتم: (لعنت بر تو)! لبخند زد. پرسیدم: چرا می خندی؟ پاسخ داد: از حماقت تو خنده ام می گیرد پرسیدم: مگر چه کرده ام؟ گفت: مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام با تعجب پرسیدم: پس چرا زمین می خورم؟ جواب داد: نفس تو مانند اسبی [...]
بایگانی برای آذر, ۱۳۸۷
هواپیما در حال حرکت بود و آنها همدیگررا بغل کردند . مادر گفت : دوستت دارم و آرزوی کافی برای تو میکنم. دختر جواب داد : مامان زندگی ما با هم بیشتر از کافی بوده است . محبت تو همه آن چیزی بوده که من احتیاج داشتم من نیز آرزوی کافی برای تو می کنم [...]
هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم ((لطیف)) تو را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم . خوب یادم هست از بهشت که آمدم ، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم . بس که لطیف بودم ، توی مشت دنیا جا [...]