بایگانی برای بهمن, ۱۳۸۷

خدایا اگر روزی بشر گردی …

بدون نظر

امروز سری به وبلاگ یکی از دوستان زدم . در قسمت نظرات شعری نوشته شده بود که ناخودآگاه دل من رو آشوب کرد .خیلی سعی می کنم که یک سری از خاطرات رو از ذهنم پاک کنم ولی این شعر مثل یک تیر یا هرچیز دیگه ای که بگیم بر دلم نشست و من رو [...]




بزن تار

بدون نظر

بزن تار و بزن تار بزن تا بخونم با تو آواز بی خریدار بزن تار و بزن تار برای کوچه غمگینم برای خونه غمگینم برای تو برای من برای هر کی مثل ما داره میخونه غمگینم بزن تار همیشه با منو از من قدیمی تر واسه اونکه تو کار عاشقی میمونه غمگینم بزن تار که [...]




چرا عاشق می شویم ؟

بدون نظر

«تو چرا عاشق این آدم شدی؟ این همه آدم! چرا او را برای زندگی‌ات انتخاب کردی؟!» مستأصل است، دوستش دارد و به‌عنوان شریک آینده او را انتخاب کرده است اما واقعا کسی که او را انتخاب کرده نه تنها معیارهای دیگران را ندارد، که معیارهای خودش را هم ندارد. گیج شده است! چرا او را [...]




کاش ما انسانها هم می توانستیم اینچنین قدردان محبت هم باشیم

بدون نظر



راز درخت هلو

بدون نظر

بغل ده فقیر و بی آبی باغ بسیار بزرگی بود، آباد آباد پر از انواع درختان میوه و آب فراوان. باغ چنان بزرگ و پردرخت بود که اگر از این سرش حتی با دوربین نگاه می کردی آن سرش را نمی توانستی ببینی.چند سالپیش ارباب ده زمین ها را تکه تکه کرده بود و فروخته [...]