حسنک کجایی ( بخشی از خاطرات کودکیم )

یادمه  بچه که بودیم و بی گناه و معصوم ، من و خواهرم با هم بعدازظهرها می نشستیم و با هم کتاب داستان می خوندیم .

بعد اگه خوابمون گرفت می خوابیدیم .میان اون حجم زیاد از کتاب های داستان که داشتیم ، بعضی هاشون خیلی دلچسب بودن و همیشه وقتی می خواستیم اونها رو دوباره بخونیم اشتیاقی مضاعف برای خوندن اونها داشتیم . چند روز پیش یاد یکی از اون کتابها افتادم .خیلی دلتنگ شدم .خونه مادرم رو گشتم ولی پیداش نکردم .گفتم شاید در نت که از شیر مرغ تا جون آدمیزاد توشه بتونم پیداش کنم .
حدسم درست بود کتاب داستان منظوم ( حسنک کجایی ) روی نت بود .
مثل تشنه ای که به لیوانی از آب میرسه جرعه جرعه ، با لذت خوندمش چشمهام پر اشک شد .خدایا ما آدمها چقدر سریع زندگی روزمره مون به خاطره ای تبدیل میشه .
خدایا چقدر فاصله دیروز و امروز و فردات کمه .این داستان رو روی وبم میزارم تا هیچ وقت گمش نکنم ، چون حلقه ای از خاطرات کودکی منه .

روزگاری توی دشتستون دور

پای کوه سربلند پرغرور

که سرش ابرارو قلقلک میداد

تا که از چشمای ابرای سفید، اشک خوشحالی بیاد…

ده پربرکت آبادی بود، ده آزادی بود، مردم آسوده و راحت بودند، راحت و بی غم و زحمت بودند…

یکی از روزای آغاز بهارکه زمین از پی خوابی سنگین،داشت می شد بیدار

از تن کوه بلند، چشمه ها می جوشید،  و زمین های آبادی دور گرم بود از خورشید…

ناگهان ابرای پر برف و سیاه از پس کوه بلند، سردرآورده و بالا اومدن.

مردم ده همه گفتند: ای خدا،حالا که رفته زمستون و شده فصل بهار

پس چرا ابرای پر برف تو حالا اومدن؟

ابر اومد، باد اومد، بارون اومد/ برف بی پالون اومد  باد اومد گل ها رو برد/ گرگ اومد گاوا و گوسفندا رو خورد / تن صحرای بزرگ، زیر بالاپوش برف، سرد شد، یخ زد و مرد…

حسنک خسته و درمونده و زار، درا و پنجره ها رو بسته بود / زیر کرسی تو اتاق نشسته بود / زار می زد که چرا همه جا برف اومده / صحرا بی سبزه و بی علف شده / گاو و گوسفندای آبادی ما همگی تلف شده / همه بیچاره و درمونده شدند/ همه ناراحت از این مهمون ناخونده شدند…

من می رم ابرارو جارو می کنم

من میرم برفا رو پارو می کنم

راه در ابرای پر برف و سیا وا می کنم

من می رم خورشید و پیدا می کنم!

من می رم خورشیدو پیدا می کنم

هرکی خورشیدو می خواد پاشه دنبالم بیاد!

سرا از پنجره ها اومد بیرون. بچه جون چی می گی؟ کجا می ری؟ زود برگرد که سرما می خوری، سینه پهلو می کنی.

مگه ابرو آسمون به حرف پوچ من و توست؟ به جز از خوردن و خوابیدن و صبر، نمی شه کارا درست.

چرا کاری بکنیم که آخرش پیدا نیست؟ توی سفره ها هنوز نون خشکی باقی است!

لب رودخونه لجن زاری هست.. توی اون ماهی بسیاری هست.

می خوریم با هم قناعت می کنیم، می شینیم خیالو راحت می کنیم.

حسنک گفت: شما ها فکرای واهی می کنین/ تو لجن دنبال ماهی می کنین

توی تاریکی این قبرستون / زندگی کردن مال خودتون

من می رم ابرارو جارو می کنم…

هرکی خورشیدو می خواد پاشه دنبالم بیاد!

ناگهان درهای بسته واشد / های و هوی بچه ها برپا شد/

ما می ریم ابرارو جا رو می کنیم

ما می ریم برفارو پارو می کنیم

راه درابرای پر برف و سیا وا می کنیم

عاقبت خورشیدو پیدا می کنیم.

ساعتی بعد که در کوهستون

ابرها کم کم پایین میومد/ برف سنگین میومد/ میرسید از همه جا زوزه ی گرگ.

برف بود و مه و تاریکی شب…

ابرها از یک سو «بوم بوم بوم»

گرگ ها از یک سو «عو عو عو»!

هرکی جرأت می کنه بیاد جلو…

حسنک ما می مونیم و تو برو،

گرگا رو ما می رونیم و تو برو،

حسنک دست خدا همرای تو،

حسنک تو گوش ماست صدای تو…

حسنک تنها بود،

غرق در پنجه ی بیماری و تب…

گرگها از یک سو «عو عو عو»،

ابرها از یک سو «بوم بوم بوم» …

رفت بر قله رسید!

داد زد:

ای خورشید!

اومدم ابرارو جارو بکنم،

اومدم برفارو پارو بکنم،

راه در ابرای پربرف و سیاه وا بکنم،

اومدم تا تو رو پیدا بکنم،

اومدم تا تو رو پیدا بکنم…

ساعتی بعد که خورشید از دور،

با صدای حسنک شد بیدار،

دید بر قله ی اون کوه بلند،

حسنک خسته و بی روح، فرو رفته به خواب!

رفته اما توی گوش بچه ها توی گوش مردم دهکوره ی دور، نعره های حسنک مونده به جا:

من می رم ابرارو جارو می کنم،

من می رم برفارو پارو می کنم،

راه در ابرای پر برف و سیاه وا می کنم،

من می رم خورشیدو پیدا می کنم،

به اشتراك بگذاريد :

نوشته های مرتبط

دیدگاه خود را به ما بگویید.

~X( [-( X-( B-) @-) >> >:D< >:) =P~ =D> =; =)) =(( <:-P ;;) ;) :گل :| :^o :X :D :> :-w :-h :-bd :-SS :-S :-P :-O :-B :-? :-/ :-* :-& :)) :) :(( :( 8-} 8-> .:. #:-S