یادم میاد پیشترها که حدوداً سیزده چهارده ساله بودم ، به حیوانات خانگی علاقه زیادی داشتم . فکر می کنم همه نوع حیوونی رو که میشد نگه داشت در فواصل زمانی مختلفی داشتم . امروز یاد یه جفت از کبوترهایی که داشتم افتادم . ماده کاکل داشت و زیبا بود و نرش هم درشت و [...]
بایگانی برای فروردین, ۱۳۸۸
وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیمهنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود بهخوبی در خاطرم مانده.اقد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرفمیزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت [...]
پیش از رسول چشم تو نیز پیغمبران همه تکذیب می شدند . معجزه نام دیگر چشمهای توست . تو آنچنان به سحر و شعبده نزدیکی که هنوز ننشسته نگران برخاستنت می شوم و هنوز نیامده نگران رفتنت . چشمت اگر نه آب حیات است پس چرا با بستن دریچه دیدارت انگیزه حیات به اتمام می [...]
نوشته ای از : اگر می توانستم یک بار دیگر به دنیا بیایم کمتر حرف می زدم و بیشتر گوش می کردم ! دوستانم را برای صرف غذا به خانه دعوت می کردم حتی اگر فرش خانه ام کثیف و لکه دار بود و یا کاناپه ام ساییده و فرسوده شود …در سالن پذیرایی ام [...]
داشت بارون می گرفت. باد می اومد و هوا ابری بو، باد لنگه ی پنجره ی خونه ی قدیمی اون طرف خیابونو هی باز و بسته میکرد .قدما مو تندتر کردم تا قبل از اینکه بارون بگیره برسم خونه. چراشو نمی دونستم ولی می دونسم باید قبل از بارون برسم خونه. رسیدم خونه قبل از [...]
من آن درخت زمستانی ، بر آستان بهارانم که جز به طعنه نمی خندد ، شکوفه بر تن عریانم ز نوشخند سحرگاهان ، خبر چگونه توانم داشت منی که درشب بی پایان ، گواه گریه ی بارانم شکوه سبز بهاران را ، برین کرانه نخواهم دید که رنگ زرد خزان دارد ، همیشه خاطر ویرانم [...]
استاد مطهری در کتاب حق و باطل نوشته اند : از کودکی همیشه این سوال برایم مطرح بود که : چرا قطار تا وقتی ایستاده است کسی به او سنگ نمی زند… اما وقتی قطار به راه افتاد سنگباران می شود… این معما برایم بود تا وقتی که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم دیدم [...]