بایگانی برای آذر, ۱۳۸۸

کاریکاتورهایی با موضوع شب یلدا

بدون نظر



یلدا شبی و شب یلدا…

بدون نظر

انتهای آذر است و نزدیک شب یلدا ست باز برای خودم مرور می کنم




مهرداد اوستا

بدون نظر

مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج می گذارند.
دختر جوان به دلیل رفت و آمد هایی که به دربار شاه داشته، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج می دهد.




تو چشماتو واسه همیشه بستی

بدون نظر

قدردان لحظه های با هم بودن باشید دوستان




یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است

بدون نظر

آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند!




یک کلاغ و چهل کلاغ

بدون نظر

رییس یک کارخانه بزرگ معاون خود را احضار مى کند و به او می گوید: “روز دوشنبه، حدود ساعت ۷ غروب، ستاره دنباله دار هالی دیده خواهد شد. نظر به اینکه چنین پدیده ای هر ۷۸ سال یکبار تکرار می شود، به همه کارگران ابلاغ کنید که قبل از ساعت ۷، با به سر داشتن [...]




مادر

بدون نظر

داستان من از زمان تولّدم شروع می‎شود.
تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهی‎دست و هیچگاه غذا به اندازه کافی نداشتیم. روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم. مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت و گفت،:”فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم.” و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.