
انتهای آذر است و نزدیک شب یلدا ست باز برای خودم مرور می کنم
شبی که شاید با خویشاوندان جمع می شویم تا پاس بداریم با هم بودنمان را ، از بودن با هم شاد باشیم و شاید اگر شود ، دمی از دلتنگی ها به دور باشیم .
فالی بگیریم و آرزویی بکنیم برای آنچه که در دلمان می گذرد و شاید نتوانیم به زبان بیاوریم ، که هرچیزی را نتوان با هرکسی بازگو کرد.
بغضی به گلویم فشار می آورد از یادآوری اینکه چرا نمی توان جدا از قید و بند های این دنیای مادی جسم را به جایی پرواز داد که دل می خواهد باشی .
چیز زیادی نمی خواهم ، شاید دیدن آنچه که به چشم من آرامش دهد برای من کافیست .
دستی به جایی دراز نمی کنم ، سخنی بیهوده نمی گویم که خلوتی به هم بخورد
شادی ایی را بر هم نمی زنم ، ولی …
یاد می آورم دلهایی را که صدای تپش آنها برای من معنای زندگی را می دهد و نگاه هایی را که با زیبایی لبخند همراه خود درمن وجد و شادی وصف ناشدنی ایجاد می کنند و بی اختیار لبخند می زنم.
یاد می آورم دستان گرمی را که دیگر نمی توانم بفشارم ، نیستند و دیگر نخواهند بود .
دلم میگیرد ، پس سعی می کنم که دوباره همراه با جمع شوم .
به آنچه که هست و شاید سهم من باشد بیندیشم و …
به این ترانه گوش می دهم و باز خودم را سانسور می کنم ، مثل گذشته …
لینک دانلود ترانه : تسلیت







