
باران زیبایی بارید این دو روز اخیر , هوا بسیار لطیف شده .بهار و بارون و خیابانهای خیس , جز حس قشنگ دوست داشتن چیزی رو در من تحریک نمی کنه .
بعد سالها دیروز در خانه مادربزرگ دور هم جمع شدیم , خانه ای با حیاطی کوچک که بخش عظیمی از کودکی من در آنجا گذشته .دیروز حس کردم چقدر بعضی از افراد رو دوست داشتم و تاکنون توجه نکرده بودم . چقدر دلم پیش مادربزرگ پیرم بود و خبر نداشتم .کاش این ندانستن ها روزی به حسرت تبدیل نشه .به سرم زد در باران دیروز بدون چتر قدمی در خیابانهای اطراف بزنم .خدایا من از تمام این کوچه ها خاطره دارم .حتی از جای خالی دوچرخه ۲۸ پدربزرگم خاطره دارم .از دالان باریک خونه مادربزرگم تا کوچه آنها و مغازه هایی که تغییر کرده اند. خدایا خیلی از قدیمی های محل دیگر در این دنیا نیستند .قدمی زدم , به خدا که صدای همه خاطراتم در گوشم پژواک داشت و من نگاهی می انداختم به اطراف و خاطرات بودند که زنده می شدند .یاد روزهای رفته به خیر .یاد خنده ها و شادی هایی که با کودکان هم سن فامیل داشتیم .یاد “ندانم کاریهایی” که می کردیم و به خاطرشان تنبیه می شدیم .







