از دوست به یادگار دردی دارم

تصنیف زیبای یادگار دوست کاری است ماندگار .

با آن به آرامش میرسم.

شعر از مولاناست و اجرای بی نظیر شهرام ناظری .

ای دوست قبولم کن وجانم بستان ,مستم کن وز هر دو جهانم بستان

با هر چه دلم قرارگیرد بی تو ,آتش به من اندر زن و آنم بستان

ای زندگی تن و توانم همه تو , جانی و دلی ای دل و جانم همه تو

تو هستی من شدی ازآنی همه من , من نیست شدم در تو از آنم همه تو

بازآ که تا به خود نیازم بینی , بیداری شبهای درازم بینی

نی نی غلطم که خود فراق تو مرا , کی زنده رها کند که بازم بینی

هر روز دلم در غم تو زارتراست , وز من دل بی رحم تو بی زارتراست

بگذاشتیم ،غم تو نگذاشت مرا , حقا که غمت از تو وفادارتر است

برمن دروصل بسته می دارد دوست , دل رابه عطا شکسته می خواهد دوست

زین پس من و دل شکستگی بردراو , چون دوست، دل شکسته می دارد دوست

خود ممکن آن نیست که بر دادم دل , آن به که بر سودای توبسپارم دل

گر من به غم عشق تو نسپارم دل , دل را چه کنم بهر چی می دارم دل

درعشق تو هرحیله که کردم هیچ است , هرخون جگرکه بی توخوردم هیچ است

از درد تو هیچ روی درمانم نیست , درمان که کند مرا که دردم هیچ است

من بودم ودوش آن بت بنده نواز , از من همه لابه بود و از وی همه ناز

شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید , شب را چه گنه حدیث ما بود دراز

دل تنگم و دیدار تو درمانم است , بی رنگ رخت زمانه زندان من است

بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی , آنچه کز غم هجران تو بر جان من است

ای نور دل و دیده و جانم چونی , وی آرزوی هر دو جهانم چونی

من بی لب لعل تو چنانم که مپرس , تو بی رخ زرد من ندانم چونی

افغان کردم برآن فغانم می سوخت , خامش کردم چون خامشانم می سوخت

از جمله کرانها برون کرد مرا , رفتم به میانی، در میانم می سوخت

من درد تو را زدست آسان ندهم , دل برنکنم زدوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم , که آن درد به صد هزار درمان ندهم

در عشق توام نصیحت و پند چه سود , زهرآب چشیده ام مرا قند چه سود

گویند مرا که بند بر پاش نهید , دیوانه دل است پای بر بند چه سود

من ذره وخورشید لقایی تو مرا , بیمار غمم عین دوایی تو مرا

بی بال و پر اندر پی تو می پرم , من که شده ام چو کهربایی تو مرا

غم را بر او گزیده می باید کرد , وز چاه طمع بریده می باید کرد

خون دل من ریخته می خواهد یار , این کار مرا به دیده می باید کرد

آبی که از این دیده چو خون می ریزد , خون است بیا ببین که چون می ریزد

پیداست که خون من چه برداشت کند , دل می خورد و دیده برون می ریزد

عاشق همه سال مست و رسوا بادا , دیوانه و شوریده و شیدا بادا

با هوشیاری غصه هر چیز خوریم , چون مست شدیم هرچه بادا بادا

دل در غم عشق مبتلا خواهم کرد , جان را سپر تیر بلا خواهم کرد

عمری که نه در عشق تو بگذاشته ام , امروز به خون دل  قضا خواهم کرد

از بس که برآورد غمت آه از من , ترسم که شود به کام بدخواه از من

دردا که زهجران تو ای جان جهان , خون شد دلم و دلت نه آگاه از من

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد , بیچاره دلم در غم بسیار افتاد

بسیار فتاده بود اندر غم عشق , اما نه چنین زار که این بار افتاد

سودای تورا زمانه می بس باشد , هرگوش تو را ترانه می بس باشد

در کشتن ما چه می زنی تیغ جفا , ما را سر تازیانه ای بس باشد

ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم , شعر و غزل و دوبیتی آموخته ایم

در عشق که او جان و دل ودیده ماست , جان ودل ودیده هر سه را سوخته ایم

اندر دل بی وفا غم وماتم باد , آن را که وفا نیست زعالم کم باد

دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد , جزغم ، که هزار آفرین برغم باد


دانلود تصنیف : یادگار ( شهرام ناظری )

به اشتراك بگذاريد :

نوشته های مرتبط

دیدگاه خود را به ما بگویید.

~X( [-( X-( B-) @-) >> >:D< >:) =P~ =D> =; =)) =(( <:-P ;;) ;) :گل :| :^o :X :D :> :-w :-h :-bd :-SS :-S :-P :-O :-B :-? :-/ :-* :-& :)) :) :(( :( 8-} 8-> .:. #:-S