وقتی که دلتنگ می شوید چه می کنید
با خود اندیشه کردین که در این مواقع چه می کنید .
مهم نیست این دلتنگی به چه دلیلی باشد : مهم اصل موضوع است .
مهم این است که دلتنگی .

دل ما که دلتنگ می شود بیچاره مان می کند . رسماً سر به بیابان می گذاریم .
حال تو بیا و بگو که لحظه ای آرام باش , آرام بگیر , بنشین , به کارت برس , کو گوش شنوا
هر کاری که از دستش بر بیاید می کند , دل مان را می گوییم . به در و دیوار می زند , به بهانه های مختلف آزار مان می دهد , ممکن است چنان به پاهایمان فرمان حرکت بدهد که تا جان داریم راه برویم و بعد از آن هم که دیگر توان ما به انتها رسید , اگر خجالت نکشیم !! سینه خیز برویم .
خدا به خیر بگذراند .
به در و دیوار خیره می شویم , ممکن است حرکت موزیانه و مرموز یک مورچه برای ما سوژه شود یا ممکن است عبور یک فیل را از کنار خود حس نکنیم.
خلاصه پاک قاط می زنیم .
به خودمان که می آییم می بینیم که مدیاپلیر کامپیوتر با چند آهنگ غمگین همچنان در حال تکرار است و ما همچنان مشغول دلتنگی !!
دل نازک میشویم , ممکن است اگر مورچه ای را بر روی زمین دیدیم ناگهان راه خود را کج کنیم تا خدای نکرده جانش را نگیریم ,
بلکه او دعایی بکند و ما را از شر دلتنگی رهایی سازد
سخاوتمند می شویم .خیرات می کنیم , صدقه های بزرگ می دهیم,خلاصه موجود بهتری میشویم .
دلمان می گیرد , به معنای واقعی هم می گیرد , چنان بی انصاف به قفسه سینه فشار می آورد که
حس می کنی او هم در درون سینه مشغول قدم زدن است !
و جا برای او هم تنگ شده .فشار می آورد لاکردار . می خواهد بیاید بیرون و قدم بزند .
وقتی که می نشینیم گویی که کیلومتر ها رفته ایم و خستگی اینطور نشان می دهد شاید هم اگر کیلومتر شمار به خود بسته بودیم نشان می داد که واقعاً هم اینطور هست .
مهربان تر می شویم , به همه لبخند می زنیم ,دوست داریم
دلتنگی خود را با لبخندی شیرین که در چهره دیگران می بینیم از یاد ببریم .
سخت می گذرد,شاید هیچ کس نتواند این دلتنگی را پر کند غیر از او که به خاطرش دلتنگیم .
امروز هم دلتنگیم .
پاهایم درد می کند .
قفسه سینه فشرده شده
صدقه داده ام
مدیاپلیر غمناک پخش می کند
لبخند میزنیم
راه می رویم
به مورچه ها و حرکات آنها که مسیر صاف را زیگزاگ می روند خیره میشویم .
خلاصه …
خدا به خیر بگذراند







