تابستان امسال روزهای تلخ و سخت زیادی برای من داشته .
روزهایی که شاید خاطرات تلخ اونها باعث بشه تا همیشه در ذهن من موندگار بشن .
فوت یکی از عزیزان که هنوز بیش از چند روز از این جریان نمی گذره فشار زیادی به ما آورد . باعث شد تا از خیلی از کارها و علایق خودم غافل بشم .حتی آپ کردن این وبلاگ هم از برنامه من خارج شده بود .
برای اولین بار برای فوت عزیزی “با صدا ” و هق هق گریه کردم . روزهای سختی گذشت و فشاری که به ما وارد شد ، اثر بدی روی پدر من گذاشت ، پدری که در فامیل به شدت روی اون حساب می کنند .

از وقتی که یادم میاد هر اتفاقی که در فامیل می افتاد ناخودآگاه همه برای حل مشکل سراغ اون رو می گرفتن.حال او این همه انرژی رو برای راه اندازی کار دیگران چطور در خودش می دید خدا می داند . ولی ما یک چیز رو فراموش کرده بودیم که گذشت زمان انرژی اون رو تحلیل برده ، درسته که هنوز انتظار زیادی از پدرم برای به دست گرفتن امور وجود داره ولی اون با سنی که ازش گذشته دیگه توانایی سابق رو نداره .این طور شد که بعد از چند روز “فشار کاری زیاد و گرمای هوا “با هم پدرم رو از پا در آورد. چند روز و شب به شدت گرفتار شده بودم . شب و روز نداشتیم . فشار وارده به پدرم باعث شده بود که از پا در بیاد . مریضی های گذشته خودشون رو بیشتر نشون بدن .ناراحتی معده و ناراحتی قلبی هردو با هم حجوم آوردن شبها تا نزدیک صبح بیدار بودم . برای اولین بار من پرستار پدرم شدم . باید
می بردمش دکتر باید کمکش می کردم . تازه این چند روز بود که فهمیدم پدرم چقدر شکسته شده . از اون مرد پر ابهت و قابل اتکا ، پیر مردی باقی مونده که با نگاه نگران به من نگاه می کرد . پیرمردی که شاید به دنبال نقطه اتکایی در وجود پسرش می گشت . چقدر دلم شکست . خدایا پدرم چه پیر شده ، چه شکسته شده ، عجیبه که تا الان متوجه نشده بودم ولی اون حالا به من تکیه کرده . منی که عمری پدرم رو نقطه اتکاء خودم می دونستم . هنوز جواب آزمایشات نیامده ولی می دونم زیاد خبرهای خوشی پشت این جریان نیست . خدا به خیر بگذرونه







