کلبه رویاهای من

خیال بافی بخش بزرگی از وقت و زمان ما را میگیرد ، در هر سن و جایگاهی که باشی همیشه آرزوهای دست نیافته و حسرت هایی به دل مانده هستند که موجب خیال بافی و رویاپردازی ما بشود بنا بر قراری که با خودمان گذاشتیم ! قرار بر این شده که حداقل اینجا کمتر اشک ملت را در بیاوریم و یه خورده مهربان تر وصورتی تر و یا آسمانی تر ( نمی دانم ، هر رنگی که به شما آرامش می دهد ) به اطراف نگاه کنیم . در همین راستا از میان خیال پردازی های فراوانی که داریم آن را بیان می کنیم که اشک دربیار نباشد و گرنه از آن نوع فراوان خواب و خیال داریم .

یکی از خیال پردازی های من همیشه این بوده : کلبه ای چوبی در دل جنگل ، نه خیلی پرت که احساس امنیت نداشته باشی و نه خیلی دست یافتنی .کلبه ای چوبی با نمایی به رشته کوه البزر ، در کوهپایه آن و نمایی از آسمان ابری و مه گرفته جنگل های اطراف .

کلبه

جایی که همیشه زمین و هوا بوی نم و سبزه می دهد ، جایی که بی اختیار روحت سرشار می شود ، سرشار از هر حس زیبایی که می تواند تو را به وجد بیاورد .علفزار شبنم زده اطراف ، هوای نم دار ، صدای آب رودخانه ای که در فاصله نه چندان دور در جریان است . گه گاه صدای پرنده ای ناآشنا که نگاه تو را به سوی منبع صدا می چرخاند . حصاری بکشم اطراف کلبه از چوب های فرطوط درختان ،نه از روی اجبار ، که از روی تفریح و سرگرمی ، حصاری چوبی ، با راه دسترسی خاکی که در روزهای بارانی تا زانو مجبور به بالا زدن شلوار باشی تا نکند که گل و لای تورا مجبور به شستن لباس بکند .پنجره ای چوبی که صبح ها به سوی دشت پایین دست باز شود .جایی که در نمایی نه چندان دور حیوانات اهلی در حال چریدن را بتوانی ببینی .اجاقی هیزمی و رد دودی که از آن در لابلای درختان تنومند اطراف گم می شود . اگر بهار ، پاییز و یا زمستانی هست ، آنها را به معنای واقعی حس کنم . به دنبال زندگی سنتی نیستم ولی به شدت دلم با چنین فضایی انس دارد. خیالپردازی است دیگر ، چه می شود کرد.

به اشتراك بگذاريد :

نوشته های مرتبط

۲۲ دیدگاه نوشته شده است! می توانید دیدگاه خود را بنویسید

  1. لیلا می‌گه:

    سلام

    چه رومانتیک و رویایی توصیفش کردی !!!

    تصورش هم حال آدمو دگرگون می کنه !

    آدم توی اون طبیعت بکر و ناب خودشو پیدا می کنه …

    اون تصاویر ناب در لحظاتت جاری ….

    [پاسخ]

    نیما پاسخ داده در آذر ۲۶م, ۱۳۸۹ ۱۱:۰۹ ب.ظ:

    درسته
    همین تصورش هست که باعث شده به یک رویای زیبا تبدیل بشه
    همیشه برقرار باشی

    [پاسخ]

  2. راضیه می‌گه:

    سلام مهندس
    از همون اول که داشتم این پست رو میخوندم فقط یه شعر تو ذهنم بود.
    آخرین شعر کتاب اول دبستان زمان خودمون!
    خوشا به حالت ای روستایی
    چه شاد و خرم چه با صفایی …

    [پاسخ]

    نیما پاسخ داده در آذر ۲۶م, ۱۳۸۹ ۱۱:۱۰ ب.ظ:

    درسته
    این شعر هم همیشه برای من حال و هوایی همراه با آرامش و زیبایی داشته

    [پاسخ]

  3. عادل می‌گه:

    چه تصویر آشنایی … تو گوشه و کنار ذهنم داشتمش … و با مرورش کلی کیف میکنم؛ تو این تصویر صبحانه در فضای آزاد … چرت نیمروزی زیر آفتاب … و پاها رو تو آب رودخان شستن هم هست …. وصف العیش نصف العیش …

    [پاسخ]

    نیما پاسخ داده در آذر ۲۷م, ۱۳۸۹ ۲:۰۲ ب.ظ:

    درود به عادل عزیز
    شاید این رویا در گوشه ذهن همه ما ها باشه
    رویایی از یک طبیعت بکر ، آىآمش موجود در اون
    حق با تو هست
    مرور این رویا باعث آرامش میشه

    [پاسخ]

  4. محمد درویش می‌گه:

    نیما جان اگه خواستی یه روز بری به اون کلبه، یادت باشه می تونی روی محمد درویش به عنوان یک بلد راه حساب کنی!
    درود …

    [پاسخ]

    نیما پاسخ داده در آذر ۲۷م, ۱۳۸۹ ۱۰:۰۳ ب.ظ:

    سلام به درویش عزیز
    ممنون بابت این ابراز لطف شما
    حتی اگر در حد یک تعارف هم باشد ، شیرین است . من که اینگونه هستم ، حتی تعارف هایم را هم بی جا خرج نمی کنم .
    به هر حال ممنون، بودن با راه بلدی مثل شما لذتی است ..
    شاد مانی

    [پاسخ]

  5. یک زن ذلیل می‌گه:

    من هم با شما و درویش می آیم…برای لذت بردن از چنین فضایی باید پیش نیازهای زیادی داشت که متاسفانه زندگی ماشینی به خیلی از ماها فرصت کسب اون پیش نیازها رو نداده

    [پاسخ]

    نیما پاسخ داده در آذر ۲۸م, ۱۳۸۹ ۳:۱۶ ب.ظ:

    درود ..
    جمعمان جمع شد
    هر جمعی به یک خوش مشرب و گرم کننده جمع نیاز دارد ..
    خوش آمدی :)

    [پاسخ]

    یک زن ذلیل پاسخ داده در آذر ۲۹م, ۱۳۸۹ ۸:۳۸ ق.ظ:

    @نیما, پس وبلاگم را هم با خودم می آورم!

    [پاسخ]

    نیما پاسخ داده در آذر ۲۹م, ۱۳۸۹ ۱:۰۱ ب.ظ:

    یعنی در زندگی عادی به این خوشمزگی وبلاگت نیستی :(
    خود دانی ، خواستی ، بیارش .

  6. مهدیه می‌گه:

    سلام مهندس

    یادم میاد که جزو ارثیه ای که از مادر بزرگم به جا مانده بود یه کلبه با همبن مشخصات که گفتی بود. اطراف تهران ب.د اما از دود و قیل و قال شهر در امان بود. افسوس که به تاراج رفت با زمین های اطرافش … ولی باور کن پنجره ی چوبی اش رو به دشت باز می شد و بی نهایت زیبا
    خیلی وقت بود کامنت نذاشته بودم اما این پستت را منو بدجوری یاد اون خونه انداخت.
    در پناه حق

    [پاسخ]

    نیما پاسخ داده در آذر ۲۸م, ۱۳۸۹ ۳:۱۸ ب.ظ:

    در این دنیای دریغ و افسوس
    چقدر تلخه که همدیگه رو از یک کامنت ساده محروم نگه میداریم …
    به هر حال خوشحالم که دوباره فرصتی شد تا برای من بنویسی
    شادباشی

    [پاسخ]

  7. نرگس می‌گه:

    سلام
    داشتم تصور میکردم چقدر منظره ی قشنگ و پر از آرامشی میشه برای زندگی کردن…یه چند ثانیه از این زندگی مدرن نیزه و کسل کننده فاصله گرفتم.
    ممنون از شما
    شاد باشید

    [پاسخ]

    نیما پاسخ داده در آذر ۲۹م, ۱۳۸۹ ۱۲:۱۰ ق.ظ:

    سلام
    تصورش هم زیباست

    [پاسخ]

  8. مه ستان می‌گه:

    سلام
    چقدر دلم این رویای شما را خواست…
    یک کلبه به دور از هیاهوی زمین …
    :)

    [پاسخ]

    نیما پاسخ داده در آذر ۲۹م, ۱۳۸۹ ۱۲:۰۱ ق.ظ:

    سلام
    فکر می کنم این رویا جایی در ضمیر ناخداگاه ما دارد
    چون در ذهن همه ما به شکلی تکرار شده

    [پاسخ]

  9. یک زن ذلیل می‌گه:

    شما نیز در صفحه ی وبلاگم لینک شدید…اما به اسم انتخابی خودم!

    [پاسخ]

    نیما پاسخ داده در آذر ۲۹م, ۱۳۸۹ ۱:۰۴ ب.ظ:

    ممنون
    شرمنده ام کردی
    حالا بگو ببینم
    با شیخ مفید نسبتی داره یا نه

    [پاسخ]

  10. پارمیس می‌گه:

    سلام،

    یه خونه ی چوبی وسط جنگلای شاهاندشت…

    ایول! :X :) :گل

    [پاسخ]

    نیما پاسخ داده در دی ۷م, ۱۳۸۹ ۲:۳۹ ق.ظ:

    سلام به پارمیس عزیز

    [پاسخ]

دیدگاه خود را به ما بگویید.

~X( [-( X-( B-) @-) >> >:D< >:) =P~ =D> =; =)) =(( <:-P ;;) ;) :گل :| :^o :X :D :> :-w :-h :-bd :-SS :-S :-P :-O :-B :-? :-/ :-* :-& :)) :) :(( :( 8-} 8-> .:. #:-S