یک خانم روسی و یک آقای آمریکایی با هم ازدواج کردند و زندگی شادی را در سانفرانسیسکو آغاز کردند .طفلکی خانم ، زبان انگلیسی بلد نبود اما می توانست با شوهرش ارتباط برقرار کند.یک روز او برای خرید ران مرغ به مغازه رفت.اما نمی دانست ران مرغ به زبان انگلیسی چه می شود . برای [...]
بایگانی برای دسته "لبخند"
میگن یه روز جبرئیل میره پیش خدا گلایه میکنه که: آخه خدا، این چه وضعیه آخه؟ ما یک مشت ایرونی داریم توی بهشت که فکر میکنن اومدن خونه باباشون! به جای لباس و ردای سفید، همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی میخوان! هیچ کدومشون از بالهاشون استفاده نمیکنن، میگن بدون ‘بنز’ و ‘ب ام و’ جایی نمیرن! اون بوق و کرنای من هم گم شده… یکی از همین ها دو ماه پیش قرض گرفت و رفت دیگه ازش خبری نشد! آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم… امروز تمیز میکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه است! من حتی دیدم بعضیهاشون کاسبی هم میکنن و حلقه های بالای سرشون رو به بقیه میفروشن .
سال جدید آمد و تعطیلات فرصتی داده تا سری به اماکن تاریخی و ماندگار ایران بزنیم .خواهشاً در بازدید های خود از این مکان ها اینگونه نباشید و جانب انصاف را هم رعایت کنید .
من در عالم وبلاگنویسی، آدم تازهکاری هستم و در مقایسه با خیل عظیم سینیورها، هنوز جونیور به حساب میآیم … اما در همین مدت کم، دهانم آسفالت شده است… ملت! زندگیام را به من برگردانید…قبلا توی هر محفلی که مینشستم و بحث اعتیاد و مواد مخدر وسط میآمد، جای من آن بالای منبر بود و همیشه هم ابرام و اصرار میکردم که ترک اعتیاد ابدا کار سختی نیست و اگر آدم از نظر شخصیتی، موجود ساخته شدهای باشد، میتواند به راحتی آن را ترک کند… اما خدا امروز توی کاسهام گذاشته است… آنهم بدجور… درست حس یک آدم تریاکی ِ “عمل بالا” را دارم که هر روز هفده هجده ساعتی پشت منقل نشسته است و کلمه دود میکند… همان چند ساعت هم که خواب هستم، کابوس آن را میبینم…