شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه ومن بی تاب [...]
بایگانی برای دسته "کوچه باغ دل"
از زندگی بسیار نوشتم ، رنگ به رنگ و نقش به نقش . داستان هایی که اینجا با هم خواندیم گاهن تکراری و کهنه بود ( تکراری نه به آن معنا که رونویسی شده بود ) بلکه به این لحاظ که بارها برای ما پیش آمده ، داستان های ما ، داستان من و تو [...]
نیاز به تجدید قوا و آرامش که پیدا میکنم ، ناخودآگاه یاد خانه قدیمی مادربزرگم می افتم ، فرصتی بیابم حتماً گذرم به آنجا می افتد ، قدم به کوچه که می گذارم گویی در ودیوار و دانه دانه آجرهای آن برایم از خاطرات می گویند . در کوچک آبی رنگ خانه با دو پله [...]
بعد از چند روز بارانی ، شفافیت و طراوت محیط اطراف بسیار شادی بخش و زیباست. طراوت و روشنی صبح آفتابی ، بعد باران ، را با چیزی نمی توان جایگزین کرد . حس خوبی که به من دست می دهد را نمی توانم به خوبی بیان کنم . حس آزادی و رهایی،جوانی و طراوت،عشق [...]
روبروی چشمانت دست و پا گم کرده ای بیش نیستم،بود و نبود و شوق جوانی را با چشمانت پیوند زده ای.بودنشان به مانند در یک باغ در فصل بهار است ، باغی نجیب و سر سبز که به پر باری خود نمی نازد ،چشمانی که بی شک سهم عشق خواهند شد،نمی توانم چشم بردارم از [...]
بعضی کلمات شاید در بدو توجه و از نظر لغتی هم معنی هم نباشند ، ولی وقتی بدون استدلال دستوری و از روی آنچه که تاکنون درک کرده ای به آن توجه میکنی ، می بینی که نه تنها مترادف هستند که حتی با هم نسبت و آشنایی دیرینه ای دارند. میگویم تنهایم و تنهایی [...]
تنها اگر به خلوت رویا نشسته ام شادم که با خیال تو تنها نشسته ام سیمرغ وار بر قله قاف آرزو پنهان زچشم مردم دنیا نشسته ام چون باغبان به پای تو ای غنچه مراد در بوستان عمر شکیبا نشسته ام شاهین آسمان وفایم ولی چه سود دانم که روی بام تو بیجا نشسته ام [...]