تنها اگر به خلوت رویا نشسته ام شادم که با خیال تو تنها نشسته ام سیمرغ وار بر قله قاف آرزو پنهان زچشم مردم دنیا نشسته ام چون باغبان به پای تو ای غنچه مراد در بوستان عمر شکیبا نشسته ام شاهین آسمان وفایم ولی چه سود دانم که روی بام تو بیجا نشسته ام [...]
بایگانی برای دسته "اشعاری از سر دلتنگی"
آمدی با تاب گیسو تا که بیتابم کنی؟ زلف بریکسو زدی تا غرق مهتابم کنی؟ آتش از برق نگاهت ریختی بر جان من خواستی تا در میان شعله ها آبم کنی؟ رفتی از پیشم که دور از چشم خود تا نیمه شب با نوای لای لای گریه ها خوابم کنی مهدی سهیلی
پیش از این ها فکر میکردم خداخانه ای دارد میان ابرها مثل قصر پادشاه قصه ها خشتی از الماس و خشتی از طلا پایه های برجش از عاج و بلور بر سر تختی نشسته با غرور ماه برق کوچکی از تاج او هر ستاره پولکی از تاج او اطلس پیراهن او آسمان نقش روی دامن [...]
در مجالی که برایم باقیست باز همراه شما مدرسه ای می سازیم که در آن همواره اول صبح،به زبانی ساده مهر تدریس کنند و بگویند خدا خالق زیبایی و سراینده ی عشق آفریننده ماست مهربانیست که ما را به نکویی دانایی زیبایی و به خود می خواند جنتی دارد نزدیک ، زیبا و بزرگ دوزخی [...]
“این ترک نیست به رخسارهی ما”،آینه گفت. “چین پیری است…” تو گفتی“… که به سیمای شماست!” بغض او پر شد و در چشم زلالش ترکید: – “از غم تست شیاری که به پیشانیِ ماست!” روی برگرداندی و اندوه تو بر گونه چکید چشم گریان تو بر چهرهی دیوار افتاد پاره سنگی چو دل از سینهی [...]
هر چه که در زمان به جلو حرکت می کنیم ، گذر زمان رنگ طراوت و زیبایی جوانی را کم کم می رباید ، درمی یابیم که هیچ چیز و هیچ دورانی به زیبایی و دلنشینی دوران پاک کودکی مان نبوده ، زمانی که به دور از همه دغدغه های زندگی ، دلبستگی هایمان همه [...]
آنکه می گوید دوستت می دارم خنیاگر غمگینی ست که آوازش را از دست داده است ای کاش عشق را زبان سخن بود هزار کاکلی شاد در چشمان توست هزار قناری خاموش در گلوی من عشق را ای کاش زبان سخن بود آنکه می گوید دوستت می دارم دل اندوهگین شبی است که مهتابش را [...]