بایگانی برای دسته "اشعاری از سر دلتنگی"

آمد ، امّا …

۲ نظر

آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود چشم خواب آلوده اش را مستی رویا نبود نقش عشق و آرزو از چهره دل شسته بود عکس شیدایی در آن آیینه شیدا نبود




پست میهمان:ماه من، غصه چرا؟

۱۴ نظر

نیما: احتمالاً متوجه شده اید که در ستون کناری وبلاگ قسمتی با عنوان نویسنده میهمان اضافه شده . مطالب ارسالی خود را به همراه پر کردن کلیه گزینه ها ارسال کنید . توجه کنید که مطالب ارسالی شما با پست های وبلاگ همخوانی داشته باشد .به این نوع فعالیت بسیار علاقه مندم و امیدوارم از [...]




شعری زیبا از اوحدی

۵ نظر

دلبرا، در دل سخت تو وفا نیست چرا؟ کافران را دل نرمست و ترا نیست چرا؟




همیشه همانی که نیستی

۹ نظر

حالم بد است مثل زمانی که نیستی!

دردا که تو همیشه همانی که نیستی!

وقتی که مانده‌ای نگرانی که مانده‌ای

وقتی که نیستی نگرانی که نیستی!




کاش چون پاییز بودم

۲۲ نظر

کاش چون پاییز بودم…کاش چون پاییز بودم

کاش چون پاییز خاموش و ملال و انگیز بودم




نمی دانم چه می خواهم بگویم

بدون نظر

نمی دانم چه می خواهم بگویم ، زبانم در دهان باز بسته است

در تنگ قفس باز است و افسوس که بال مرغ آوازم شکسته است




کاش ز کوی تو خبری داشتیم

بدون نظر

کاش ز کویت خبری داشتیم کاش به پای تو سری داشتیم

کاش که مانند خراباتیان ناله صاحب اثری داشتیم