از زندگی بسیار نوشتم ، رنگ به رنگ و نقش به نقش . داستان هایی که اینجا با هم خواندیم گاهن تکراری و کهنه بود ( تکراری نه به آن معنا که رونویسی شده بود ) بلکه به این لحاظ که بارها برای ما پیش آمده ، داستان های ما ، داستان من و تو [...]
بایگانی برای دسته "کوچه باغ دل"
نیاز به تجدید قوا و آرامش که پیدا میکنم ، ناخودآگاه یاد خانه قدیمی مادربزرگم می افتم ، فرصتی بیابم حتماً گذرم به آنجا می افتد ، قدم به کوچه که می گذارم گویی در ودیوار و دانه دانه آجرهای آن برایم از خاطرات می گویند .
روبروی چشمانت دست و پا گم کرده ای بیش نیستم،بود و نبود و شوق جوانی را با چشمانت پیوند زده ای.بودنشان به مانند در یک باغ در فصل بهار است ، باغی نجیب و سر سبز که به پر باری خود نمی نازد ،چشمانی که بی شک سهم عشق خواهند شد،
بعضی کلمات شاید در بدو توجه و از نظر لغتی هم معنی هم نباشند ، ولی وقتی بدون استدلال دستوری و از روی آنچه که تاکنون درک کرده ای به آن توجه میکنی ، می بینی که نه تنها مترادف هستند که حتی با هم نسبت و آشنایی دیرینه ای دارند.
تنها اگر به خلوت رویا نشسته ام شادم که با خیال تو تنها نشسته ام سیمرغ وار بر قله قاف آرزو پنهان زچشم مردم دنیا نشسته ام
ترانه های قدیمی و ماندگار ، بعضی مواقع هیچ چیزی نمی تونه جایگزین حسی بشه که این ترانه ها منتقل می کنه!