تبليغات X


بایگانی برای دسته "یک داستان"

مشق عشق

۱۵ نظر

صدای باران به مانند نغمه ای خوش به گوش میرسد ، از خواب بیدار می شوم ، باران از ناودان شکسته به داخل حلبی زنگ زده ای میریزد که ناخودآگاه و ناخواسته در زیر ناودان قرار گرفته . چشم هایم مقداری تاریک و روشن است ، هنوز به روشنایی صبح عادت نکرده ، غلت می [...]




تفاوت عشق و ازدواج

۶ نظر

انتهای شب است ، ایمیل های خودم  را مرور می کنم ، متن ارسالی توسط یک دوست توجه ام را جلب می کند ، حیفم آمد که آن را در وبلاگ قرار ندهم : یک روز پدر بزرگم برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی که بسیار گرون قیمت بود، و با ارزش، وقتی به [...]




یک داستان

۳ نظر

من به مدرسه میرفتم تا در س بخوانم …
تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی …
او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا ؟




وقتی راهی برای بازگشت نیست , ببخش و فراموش کن

۱ نظر

مدتها بود که با چشم سوم نگاهت می‎کردم؛
چشمی بی‎اعتماد،
صمیمی‎ترین دوستم بودی و در جریان تمام کارهای روزمره‎ام مو به مو قرار می‎گرفتی. مشورت با تو لذت بزرگی بود که از آن بهره می‎بردم، اما افسوس که روزی با یک حرکت اشتباهت احساس بدی به من رو کرد. از آن پس خیلی حرفها را از گفته‎هایم حذف و با دقت نگاهت کردم.
ارتباطمان ترک خورد. در چالش بدی قرار گرفته بودم، از اینکه می‎دیدم به صداقتم لگد خورده، احساس خواری می‎کردم.




یک داستان

بدون نظر

در یک پارک زنی با یک مرد روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه می­کردند. زن رو به مرد کرد و گفت پسری که لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره بالا می­رود پسر من است . مرد در جواب گفت : چه پسر زیبایی و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسری که تاب بازی می­کرد اشاره کرد




گمشده ای به گمشدگان من اضافه شد

۲ نظر

چشمانش پر بود از نگرانی و ترس، لبانش می‌لرزید، گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته‌تر.

ـ سلام کوچولو … مامانت کجاست؟

نگاهش که گره خورد در نگاهم، بغضش ترکید. قطره‌های درشت اشکش، زلال و بی‌پروا چکید روی گونه‌اش.

ـ ماماااا..نم .. ما..مااا.نم.

صدایش می‌لرزید.

ـ ا .. چرا گریه می‌کنی عزیزم، گم شدی؟

گریه امانش نمی‌داد که چیزی بگوید، هق‌هق‌ گریه می‌کرد، آن‌طوری که من همیشه دلم می‌خواست گریه کنم، آن‌گونه که انگار سال‌هاست گریه نکرده بود، با بازوی کوچکش مدام چشم‌هایش را از خیسی اشک پاک می‌کرد، در چشم‌هایش چیزی بود که بغضم گرفت.

ـ ببین، ببین منم مامانمو گم کردم، ولی گریه نمی‌کنم که، الان با هم میریم مامانامونو پیداشون می‌کنیم، خب؟

این را که گفتم دلم گرفت، دلم عجیب گرفت. آدم یاد گم‌کرده‌های خودش که می‌افتد، عجیب دلش می‌گیرد. یاد دانه‌دانه گم‌کرده‌های خودم افتادم. پدربزرگ، مادربزرگ، پدر، مادر، برادر، خواهر، عمو، کودکی‌هایم، همکلاسی‌های تمام سال‌های پشت میز نشستنم، غرورم، امیدم، عشقم، زندگی‌ام.

ـ من اونقدر گم‌کرده دارم، اونقدر زیاد، ولی گریه نمی‌کنم که، ببین چشمامو …

دروغ می‌گفتم، دلم اندازه تمام وقت‌هایی که دلم می‌خواست گریه کنم، گریه می‌خواست. حسودی می‌کردم به دخترک.




داستان دانه و درخت

بدون نظر

دانه‌ کوچک‌ بود و کسی‌ او را نمی‌دید.سال‌های‌ سال‌ گذشته‌ بود و او هنوز همان‌ دانه‌ کوچک‌ بود.دانه‌ دلش‌ می‌خواست‌ به‌ چشم‌ بیاید اما نمی‌دانست‌ چگونه. گاهی‌ سوار باد می‌شد و از جلوی‌ چشم‌ها می‌گذشت.گاهی‌ خودش‌ را روی‌ زمینه روشن‌ برگ‌ها می‌انداخت‌ و گاهی‌ فریاد می‌زد و می‌گفت: من‌ هستم، من‌ اینجا هستم، تماشایم‌ کنید.