صدای باران به مانند نغمه ای خوش به گوش میرسد ، از خواب بیدار می شوم ، باران از ناودان شکسته به داخل حلبی زنگ زده ای میریزد که ناخودآگاه و ناخواسته در زیر ناودان قرار گرفته . چشم هایم مقداری تاریک و روشن است ، هنوز به روشنایی صبح عادت نکرده ، غلت می [...]
بایگانی برای دسته "یک داستان"
انتهای شب است ، ایمیل های خودم را مرور می کنم ، متن ارسالی توسط یک دوست توجه ام را جلب می کند ، حیفم آمد که آن را در وبلاگ قرار ندهم : یک روز پدر بزرگم برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی که بسیار گرون قیمت بود، و با ارزش، وقتی به [...]
من به مدرسه میرفتم تا در س بخوانم …
تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی …
او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا ؟
مدتها بود که با چشم سوم نگاهت میکردم؛
چشمی بیاعتماد،
صمیمیترین دوستم بودی و در جریان تمام کارهای روزمرهام مو به مو قرار میگرفتی. مشورت با تو لذت بزرگی بود که از آن بهره میبردم، اما افسوس که روزی با یک حرکت اشتباهت احساس بدی به من رو کرد. از آن پس خیلی حرفها را از گفتههایم حذف و با دقت نگاهت کردم.
ارتباطمان ترک خورد. در چالش بدی قرار گرفته بودم، از اینکه میدیدم به صداقتم لگد خورده، احساس خواری میکردم.
در یک پارک زنی با یک مرد روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه میکردند. زن رو به مرد کرد و گفت پسری که لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره بالا میرود پسر من است . مرد در جواب گفت : چه پسر زیبایی و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسری که تاب بازی میکرد اشاره کرد
چشمانش پر بود از نگرانی و ترس، لبانش میلرزید، گیسوانش آشفته بود و خودش آشفتهتر.
ـ سلام کوچولو … مامانت کجاست؟
نگاهش که گره خورد در نگاهم، بغضش ترکید. قطرههای درشت اشکش، زلال و بیپروا چکید روی گونهاش.
ـ ماماااا..نم .. ما..مااا.نم.
صدایش میلرزید.
ـ ا .. چرا گریه میکنی عزیزم، گم شدی؟
گریه امانش نمیداد که چیزی بگوید، هقهق گریه میکرد، آنطوری که من همیشه دلم میخواست گریه کنم، آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود، با بازوی کوچکش مدام چشمهایش را از خیسی اشک پاک میکرد، در چشمهایش چیزی بود که بغضم گرفت.
ـ ببین، ببین منم مامانمو گم کردم، ولی گریه نمیکنم که، الان با هم میریم مامانامونو پیداشون میکنیم، خب؟
این را که گفتم دلم گرفت، دلم عجیب گرفت. آدم یاد گمکردههای خودش که میافتد، عجیب دلش میگیرد. یاد دانهدانه گمکردههای خودم افتادم. پدربزرگ، مادربزرگ، پدر، مادر، برادر، خواهر، عمو، کودکیهایم، همکلاسیهای تمام سالهای پشت میز نشستنم، غرورم، امیدم، عشقم، زندگیام.
ـ من اونقدر گمکرده دارم، اونقدر زیاد، ولی گریه نمیکنم که، ببین چشمامو …
دروغ میگفتم، دلم اندازه تمام وقتهایی که دلم میخواست گریه کنم، گریه میخواست. حسودی میکردم به دخترک.
دانه کوچک بود و کسی او را نمیدید.سالهای سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود.دانه دلش میخواست به چشم بیاید اما نمیدانست چگونه. گاهی سوار باد میشد و از جلوی چشمها میگذشت.گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها میانداخت و گاهی فریاد میزد و میگفت: من هستم، من اینجا هستم، تماشایم کنید.