پیش از این ها فکر میکردم خداخانه ای دارد میان ابرها مثل قصر پادشاه قصه ها خشتی از الماس و خشتی از طلا پایه های برجش از عاج و بلور بر سر تختی نشسته با غرور
نوشتههای با برچسب ‘خدا’
نیما: احتمالاً متوجه شده اید که در ستون کناری وبلاگ قسمتی با عنوان نویسنده میهمان اضافه شده . مطالب ارسالی خود را به همراه پر کردن کلیه گزینه ها ارسال کنید . توجه کنید که مطالب ارسالی شما با پست های وبلاگ همخوانی داشته باشد .به این نوع فعالیت بسیار علاقه مندم و امیدوارم از [...]
روزها گذشت و گنجشک با خا هیچ نگفت فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه میگفت: میآید، من تنها گوشی هستم که غصههایش را میشنود و یگانه قلبیام که دردهایش را در خود نگه میدارد سر انجام گنجشک روی شاخهای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لبهایش [...]