نوشته‌های با برچسب ‘شعر’

آمدی با تاب گیسو تا که بی تابم کنی

۴ نظر

آمدی با تاب گیسو تا که بیتابم کنی؟          زلف بریکسو زدی تا غرق مهتابم کنی؟ آتش از برق نگاهت ریختی بر جان من        خواستی تا در میان شعله ها آبم کنی؟




می‌شناسی تو مرا؟

۶ نظر

“این ترک نیست به رخساره‌ی ما”،آینه گفت. “چین پیری‌ است…” تو گفتی“… که به سیمای شماست!”




پست میهمان:به نام عشق

۱۲ نظر

  تو را ای مهربان، من دوست می دارم چو می دانم الفبای سکوتم را،تو میدانی و با بغض نشسته در گلویم،آشنا هستی تو می خوانی، کلام خاموش چشمان بارانی




خاطرات کودکی

۱۲ نظر

هر چه که در زمان به جلو حرکت می کنیم ، گذر زمان رنگ طراوت و زیبایی جوانی را کم کم می رباید ، درمی یابیم که هیچ چیز و هیچ دورانی به زیبایی و دلنشینی دوران پاک کودکی مان نبوده ، زمانی که به دور از همه دغدغه های زندگی ، دلبستگی هایمان همه [...]




آمد ، امّا …

۲ نظر

آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود چشم خواب آلوده اش را مستی رویا نبود نقش عشق و آرزو از چهره دل شسته بود عکس شیدایی در آن آیینه شیدا نبود




شعری زیبا از اوحدی

۵ نظر

دلبرا، در دل سخت تو وفا نیست چرا؟ کافران را دل نرمست و ترا نیست چرا؟




همیشه همانی که نیستی

۹ نظر

حالم بد است مثل زمانی که نیستی!

دردا که تو همیشه همانی که نیستی!

وقتی که مانده‌ای نگرانی که مانده‌ای

وقتی که نیستی نگرانی که نیستی!